فقمت بالامر حين فشلوا و تطلّعت حين تقبّعوا و مضيت بنور الله حين وقفوا و كنت
اخفضهم صوتا و اعلاهم فوتا :
در آن زمان كه مسلمانان سستي نمودند من به پا خاستم و آنگاه كه سر در لاك خود
فرو برده بودند سر بر افراشتم و در آن هنگام كه زبان در كام كشيده بودند زبان
گشودم و آن هنگام كه در راه ماندند در پرتو نور خداوند پيش رفتم،در آن حال صدايم از
همه پايين تر بود و حال آنكه از همگان پيشي جسته بودم
فطرت بعنانها واستبددت برهانها،كالجبل لا تحرّكه القواصف و لا تزيله العواصف :
پس زمام فضائل را به دست گرفته به پيش تاختم و در اين مسابقه جايزه را به تنهايي
از همگان بردم،مانند كوه كه بادهاي شكننده آن را نتواند جنباند و طوفان ها از جايش
بر نتوانند كند.
لم يكن لاحد فيّ مهمز و لا لقائل فيّ مغمز :
هيچ كس بر من عيبي نتوانست گرفت و هيچ گوينده اي نتوانسته از من بد گويد.
الذّليل عندي عزيز حتّي آخذ الحقّ له و القويّ عندي ضعيف حتّي آخذ الحقّ
منه.رضينا عن الله قضاءه و سلّمنا لله امره :
انسان خوار و ستمديده در نزد من عزيز و ارجمند است تا آنگاه كه حق او را بستانم و
انسان نيرومند و زورگو در نزد من ناتوان است تا حق را از او بگيرم (و به صاحبش
برگردانم).به قضاي الهي خشنوديم و تسليم فرمان اوييم.
اتراني اكذب علي رسول الله-صلّي الله عليه و آله-؟ والله لانا اوّل من صدّقه فلا اكون اوّل من كذب عليه :
پنداريد كه من بر رسول خدا (ص) دروغ مي بندم؟به خدا سوگند من نخستين كسي
بودم كه او را تصديق كرد،پس چگونه نخستين كسي باشم كه بر او دروغ مي بندد؟
(نقل از خطبه 37 نهج البلاغه)
شما جايگاه مرا نزد رسول الله- صلي الله عليه و آله- از نظر خويشاوندي
نزديك و منزلت ويژه،مي دانيد.زماني كه كودك بودم مرا در دامن خويش مي
نهاد و بر سينهء خود مي چسباند و در بسترش در كنار خود مي خوابانيد و
بدنش را به من مي چسباند و بوي خوش خود را به مشام من مي
رساند،گاه چيزي را مي جويد و سپس آن را در دهان من مي گذاشت،او
هرگز نه از من دروغي شنيد و نه در رفتارم خطائي ديد.
و لقد قرن الله به – صلّي الله عليه و آله –من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم،ليله و نهاره و لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصيل اثر امّه،يرفع لي في كلّ يوم من اخلاقه علما و يامرني بالاقتداء به:
و از آن زمان كه رسول خدا – صلي الله عليه و آله – از شير گرفته
شد،خداوند بزرگترين فرشتهء خود را همنشين او ساخت تا شب و روز او را
در راه بزرگواري ها و خوي و خصلت هاي نيكوي جهان حركت دهد و من
چون بچهء شتر كه پي مادرش رود در پي او مي رفتم و او هر روز براي من
از خوي هاي خود پرچمي برمي افراشت و مرا مي فرمود كه آن را
سرمشق خود قرار دهم.
و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء،فاراه و لا يراه غيري و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول الله –صلّي الله عليه و آله-و خديجة و انا ثالثهما،اري نور الوحي و الرّسالة و اشمّ ريح النّبوّة:
هر سال در غار حرا زماني چند خلوت مي گزيد و من او را مي ديدم و
كسي جز من نميديد،در آن زمان اسلام را خانه اي نبود مگر خانهء رسول
الله-صلّي الله عليه و آله – و خديجه كه من سومين ايشان بودم،نور وحي و
رسالت را مي ديدم و رايحهء نبوت را استشمام مي كردم.
و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه-صلّي الله عليه و آله –فقلت يا رسول الله ما هذه الرنّة؟ فقال هذا الشيطان قد ايس من عبادته،انّك تسمع ما اسمع و تري ما اري،الّا انّك لست بنبيّ و لكنّ لوزير و انّك لعلي خير:
و آنگاه كه بر پيامبر صلي الله عليه و آله وحي نازل شد من صداي نالهء
شيطان را شنيدم،پرسيدم يا رسول الله! اين چه صدائي بود؟ فرمود: اين
شيطان است،از اينكه او را بپرستند نوميد شد،به راستي تو هم مي شنوي
آنچه را من مي شنوم و مي بيني آنچه را كه من مي بينم،با اين تفاوت كه
تو پيامبر نيستي،اما تو وزير مني و تو در راه خير هستي.
(نقل از خطبه 234 نهج البلاغه)سخني از امام(ع) در موقعي كه يارانش تصور كردند آن
حضرت در صدور اجازهء جنگ به آنان در صفين درنگ مي ورزد:
امّا قولكم:اكلّ ذلك كراهيّۀالموت؟ فوالله ما ابالي دخلت
الي الموت او خرج الموت اليّ:
اما اين سخن شما كه آيا اين همه درنگ و كندي به
خاطر اين است كه مرگ را ناخوش مي دارم؟به خدا
سوگند باكي ندارم كه من به سراغ مرگ روم يا مرگ به
سراغ من آيد.
و امّا قولكم:شكّاً في اهل الشّام،فوالله ما دفعت الحرب
يوماً الّا و انا اطمع ان تلحق بي طائفۀ فتهتدي بي و
تعشو الي ضوئي:
و اما اينكه مي گوئيد در پيكار با مردم شام دچار ترديد
شده ام،به خدا سوگند هيچ گاه جنگ را حتي يك روز به
تاخير نينداختم مگر به اميد آنكه گروهي از ايشان به من
بپيوندند و به وسيلهء من هدايت شوند و با چشمان كم
سوي خود،روشني مرا ببينند.
و ذلك احبّ اليّ من ان اقتلها علي ضلالها و ان كانت تبوء
بآثامها:
و اين نزد من خوشتر است از اينكه آنان را در حال
گمراهي شان بكشم،هرچند گناهش به گردن خود آنان
است.
(نقل از خطبهء ۵۴ نهج البلاغه)
و من کلام له علیه السلام:« تالله لقد علمت تبلیغ الرسالات،و اتمام العدات،و تمام الکلمات،و عندنا اهل البیت ابواب الحکم و ضیاء الامر،الا و انّ شرائع الدین واحده،و سبله قاصده،من اخذ لها لحق و غنم،و من وقف عنها ضلّ و ندم. اعملوا لیوم تذخر له الذّخائر،و تبلی فیه السرائر،و من لا ینفعه حاضر لبّه فعاز به عنه اعجز،و غائبه اعوز،واتّقوا نارا حرّها شدید،و قعرها بعید،و حلیتها حدید،و شرابها صدید.الا و انّ اللسان الصالح یجعله الله تعالی للمرء فی النّاس خیر له من المال یورّثه من لا یحمده»
به خدا که رساندن پیام و انجام وعده ها و راز کلمات قرآن را دانستم.در های حکمت و روشنائی و چراغ هدایت نزد ما اهل بیت است.بدانید که راههای دین یک راه است و آن راهی است راست و کوتاه.هرکس آن را در پیش گیرد به مقصد رسد و غنیمت برد و آن که توقف کند در آن گمراهی و پشیمانی نصیبش شود.
کار کنید برای روزی که توشه ها و راز ها و نهفته ها در آن آشکار می شود.کسی که از خرد حاضر خود سودی نبرد چگونه از خرد غائب و ناتوانتر از خرد خود بهره می برد؟از آتشی که گرمی آن شدید و سوزان و ته آن ژرف و بی پایان،زیب و زیورش آهن مذاب و نوشیدنی آن ریم و زردآب است دوری کنید.بدانید نام نیکی که پروردگار در میان مردم برای کسی به جا می گذارد بهتر است از دارائی و مالی که او پس از خود برای گروهی ناسپاس به میراث می گذارد.
و موت الجهل : و مرگ جهل و نادانی اند،
یخبرکم حلمهم عن علمهم : بردباری آنان شما را از دانائی شان خبر می دهد،
و ظاهرهم عن باطنهم : و بیرون شان از درون شان،
و صمتهم عن حکم منطقهم : و خاموشی شان از گفتارهای حکیمانه شان.
لا یخافون الحقّ و لا یختلفون فیه : نه با حق مخالفت کنند و نه در آن اختلاف ورزند،
هم دعائم الاسلام : ستون های اسلامند،
و ولائج الاعتصام : و پناهگاه های آن،
بهم عاد الحقّ فی نصابه : به واسطهء ایشان حق به جایگاه نخست خود بازگشت،
و انزاح الباطل عن مقامه : و باطل از جایش دور رانده،
و انقطع لسانه عن منبته : و زبانش از بن بریده شد.
عقلوا الدین عقل وعایة و رعایة : دین را شناختند شناختی توأم با دانائی و عمل،
لا عقل سماع و روایة : نه شناختی که منحصر به شنیدن و بازگو کردن برای دیگران باشد،
فانّ رواة العلم کثیر و رعاته قلیل : چه راویان علم بسیارند و پاسداران و عمل کنندگان به آن اندک.
( نقل از خطبهء 239 نهج البلاغه)
بنا اهتديتم في الظلماء:شما به وسيلهء ما در تاريكي راه را يافتيد،
و تسنّمتم العلياء:و بر بلندي فراز آمديد،
وبنا انفجرتم عن الاسرار:و به واسطهء ما از تيرگي شب به روشنائي روز رسيديد.
الا ان مثل آل محمد-صلي الله عليه و آله-كمثل نجوم السماء:بدانيد كه خاندان محمد(ص)چونان ستارگان آسمانند،
اذا خوي نجم طلع النجم:هرگاه ستاره اي غروب كند ستاره اي ديگر بردمد،
فكانّكم قد تكاملت من الله فيكم الصنائع:گوئي نعمتهاي خداوند در ميان شما كامل گشته،
و اراكم ما كنتم تاملون:و آنچه را كه آرزو مي كرديد برآورده است.
(نقل از خطبهء ۴ و ۹۹ نهج البلاغه)
و لا يسوّي بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا :و كساني كه همواره مرهون نعمت هاي ايشانند با ايشان برابر نيستند.
هم اساس الدين:آنان پايهء دين،
و عماد اليقين : و ستون يقين هستند.
اليهم يفييءالغالي : تند رونده به سوي ايشان برمي گردد،
و بهم يلحق التالي :و واپس مانده به آنان مي پيوندد،
و لهم خصائص حقّ الولاية : ويژگي هاي حق ولايت در ايشان است.
و فيهم وصيّة والوراثة : و ايشان وصي و وارث(پيامبر) هستند.
الان اذ رجع الحقّ الي اهله :اكنون حق به اهلش برگشته،
و نُقل الي مُنتقله : و به جائي كه از آن خارج شده بود،منتقل شده است.
(نقل از خطبهء دوم نهج البلاغه)
...هم موضع سره:آنان جایگاه راز اویند.
و لجأ امره:و پناهگاه امر او.
وعیبة علمه: و مخزن دانش او.
و موئل حکمه:و مرجع حکمت های او.
و کهوف کتبه:و غارهای کتاب های او.
و جبال دینه: و کوه های دین او.
بهم اقام انحناء ظهره: به واسطهء آنان خمیدگی پشتش را راست گردانید.
و اذهب ارتعاد فرائصه: و لزرش اندام هایش را آرامش داد.
(نقل از خطبهء دوم نهج البلاغه)
لطفا به ادامهء مطلب توجه فرمائيد:
همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی تواند کلامی
بگوید که الف در آن نباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه
خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی
و بلاغت، شگفت آور است.
لطفا در ادامهء مطلب ،به خطبه و ترجمهء آن توجه فرمائيد:
|
درتحقيقي كه گروهي از دانشمندان صاحب نام مجمع مطالعات اديان جهان دراستراسبورگ فرانسه انجام دادند. آنان نكات و مسائل بسيار مهم علمي را كه امام صادق(ع) به آنها پرداخته و يا به شاگردانش تعليم داده بود مورد بررسي قرار داده اند كه بخشي از اين تحقيقات در كتاب امام صادق مغز متفكر شيعه ترجمه ذبيح الله منصوري منعكس شده است. مقاله حاضر اشارات گذرائي است به برخي ازاين نظرات علمي امام (ع) كه از نظر خوانندگان عزيز مي گذرد.
|
طبیب که کاملا در پاسخ گیر کرده بود،گفت:
من نمی توانم بفهمم که عقل بدون حواس،چیزی را درک کند.
در اینجا امام چون می بیند که طبیب خیلی علاقه مند است از راه حس خدا را درک کند،به طور مشروح بیان می فرماید که چگونه عقل از راه حواس پنج گانه با مطالعهء پدیده های هستی می تواند به وجود خدا پی برد،و سپس در توضیح این معنی که روح(مرکز عقل)بدون حواس پنج گانه می تواند ادراکاتی داشته باشد می فرماید:
آیا خواب دیده ای که مشغول خوردن و آشامیدنی بطوریکه احساس لذت کنی؟
طبیب:آری.
امام:خود را در خواب،در حال خنده و یا گریه و یا در حال گردش در شهر هائی که قبلا آن را دیده ای،یا اصلا آن را ندیده ای،مشاهده کرده ای،بطوریکه مشخصاتی را که از آن شهرها می دانی در خواب ببینی؟
طبیب:آری، بی اندازه.
امام:آیا یکی از اقوام و خویشاوندان خود را که مرده است در خواب دیده ای که مانند پیش از مرگ،آنها را بشناسی؟
طبیب:آری خیلی زیاد.
امام:در حال خواب،به کمک کدام یک از حواس،عقل تو مرده ها را شناخته و با آنها سخن گفته و از غذای آنها خورده و در شهر گردش کرده و خنده یا گریه نموده است؟
طبیب:نمی توانم بگویم با کدام حس،این کار ها در حال خواب از حواس ساخته نیست،چون حواس،در حال خواب مانند مرده می شوند که نه می شنوند و نه می بینند.
امام:پس از بیدار شدن،آنچه در خواب دیده ای کاملا به یاد داری و برای دوستان نقل می کنی؟
طبیب:آری همین طور است_بلکه_گاه می شود واقعه ای را پیش از وقوع،در خواب می بینم و پیش از اینکه شب شود،آن واقعه در خارج اتفاق می افتد.
امام:کدام حس سبب می شود که آنچه را در خواب دیده ای در حافظهء تو بماند تا پس از بیداری یادت باشد؟
طبیب:در این امر،حس دخالتی ندارد.
امام:باز هم اعتراف نمی کنی که در حال خواب،امور مذکور را روح،که مرکز عقل است درک می کند؟
طبیب:آنچه در خواب می بینم مانند سراب است،چگونه وقتی کسی از دور،سراب را می بیند،آب می پندارد ولی وقتی نزدیک می شود می بیند چیزی نیست،خواب هم همینطور.
امام:چگونه آنچه را در خواب دیده ای مانند خوردن غذای ترش و شیرین،و سرور و غم،به سراب تشبیه می کنی؟
طبیب:چون وقتی به مکان سراب می رسم،هیچ می شود،همانطور،وقتی که بیدار می گردم،آنچه را در خواب دیده ام،نابود می گردد.
امام:اگر چیزی را بگویم که در خواب دیده ای « و بر خلاف سراب که هیچگونه اثر عینی ندارد،در تو اثر گذاشته باشد، و از آن لذت برده باشی »سخنم را تصدیق می کنی؟
طبیب:آری.
امام:آیا تا به حال در خواب،آمیزش جنسی با زنی ناشناس یا شناس انجام داده ای تا اینکه محتلم شوی؟
طبیب:آری بی اندازه.
امام:آیا به همان اندازه که در بیداری از آمیزش جنسی لذت می بری،در خواب لذت نمی بری،و به همان اندازه که در بیداری از تو منی خارج می شود در خواب خارج نمی شود؟این معنی،ادعای تو را در مورد تساوی خواب و سراب باطل می کند.
طبیب:کسی که در خواب محتلم می شود در خواب همان چیز هائی را می بیند که در بیداری به وسیلهء حواس دیده.
امام:این سخن،نظریهء مرا تائید می کند،زیرا «ناخودآگاه»تو اعتراف کردی که عقل پس از تعطیل شدن حواس،می تواند چیزهائی را درک کند،بنابراین چگونه شناخت عقل را در حالی که حواس تعطیل نشده اند انکار می کنی؟
طبیب:فکر می کردم نمی توانی «مسئلهء شناخت را حل کنی»و اکنون مطالبی می گوئی که قدرت پاسخ گوئی ندارم.
امام:گواه صدق مطالب گذشته را در همین جلسه برایت بیان می کنم.
طبیب:بفرمائید که من در این مسئله سرگردان شده ام.
امام:در مورد کارهای تجاری،و یا صنعتی،و یا ساختمانی،آیا اینطور نیست که ابتدا فکر می کنی، و پس از تفکر در مقام عمل،طرحی را که درست و زیبا تشخیص داده ای پیاده می کنی؟
طبیب:چرا همین طور است.
امام:آیا در فکر کردن،از هیچ یک از حواس خود کمک می گیری؟
طبیب:نه.
امام:آیا نمیدانی که پیام عقلت به تو حقیقت دارد؟
طبیب:قطعا مطلب همین طور است،بیشتر توضیح بدهید تا بطوری کلی شک و تردید از دلم پاک شود.
امام به سخن ادامه داد،و گفت و گو بین او و امام طول کشید تا آنجا که هیچ شبهه ای در مسئلهء شناخت خدا در دل طبیب نماند،و با کمال صراحت اعلام کرد:
«گواهی می دهم خدائی جز الله وجود ندارد، و او یکتا و بی همتاست»
(این مطلب،از کتاب بحث آزاد در اسلام،اثر محمد محمدی ری شهری انتخاب شده است.این کتاب هم آن را از کتاب بحارالانوار علامه مجلسی(ره)جلد سوم صفحات 152 تا 193نقل قول کرده است.)..........پایان.
امام:بنابراین چه مانعی دارد که با من هم عقیده شوی؟
طبیب:تاکنون برایم روشن شد که موجودات مختلف و از جمله هلیله طراح و سازندهء خود نیستند،ولی این مطلب به ذهنم رسید که درخت،سازندهء هلیله است،زیرا هلیله از آن بیرون می آید.
امام:بنابراین درخت را که ساخته؟
طبیب:هلیله ای دیگر.
امام:بالاخره چی؟،رشتهء هلیله ها و درخت هائی که آنها را به وجود آورده دنبال می کنیم،تا به اولین درخت برسیم،یا باید بگوئی اولین درخت را خدا ساخته و یا باید بگوئی بی نهایت درخت و هلیله وجود داشته است که اگر صورت دوم را انتخاب کنی،از تو سوالی داریم.
طبیب:بپرس.
امام:تصدیق می کنی که تا دانهء هلیله در دل خاک نرود و هستی خود را از دست ندهد،درخت از آن به وجود نمی آید؟
طبیب:درست می فرمائید.
امام:پس از اینکه هلیله هستی خود را از دست داد،درخت صد سال زندگی می کند بنابراین مدبّر و مربّی درخت در این مدت کیست؟چاره ای نداری جز اینکه بگوئی آفرینندهء درخت.زیرا اگر باز بگوئی هلیله،با فرض اینکه در مدت مذکور هلیله ای وجود ندارد منافات دارد.
طبیب:نه نمی گویم مدبّر درخت در این مدت هلیله است.
امام:بنابراین به وجود خداوند به عنوان آفریدگار و سازندهء همهء پدیده ها اعتراف می کنی یا باز هم تردید داری؟
طبیب:توقف دارم.
(امام که می دانست علت توقف او حل نشدن «مسئلهء شناخت»است و چون طبیب راه شناخت را تنها حس می پندارد،نمی تواند به وجود خدا اعتراف کند،به این جهت با اینکه سابقاً توضیحات نسبتاً کافی در این زمینه داده بود،دوباره سخن را به مسئلهء شناخت کشاند و فرمود):
بر خلاف آنچه تو می پنداری که (عقل برای شناخت موجودات نیازمند به حس است)من معتقدم که حس،برای شناخت موجودات،نیازمند به عقل است.
طبیب:من این مطلب را بدون دلیل روشن نخواهم پذیرفت.
امام:این را می دانی که گاهی تمام حواس یا بعضی از آنها موقتا تعطیل می شود و روح،تدبیر بدن را به عهده می گیرد؟
طبیب:این سخن شبیه به دلیل است،ولی مایلم به بیان دیگری مطالب را توضیح دهید.
امام:این را قبول نداری که روح پس از تعطیل شدن موقتی حواس،در بدن باقی است؟
طبیب:چرا،ولی وقتی حواس تعطیل شد،دیگر عقل نمی تواند چیزی را درک کند.
امام:میدانی که کودک،هنگام ولادت نمی تواند از حواس پنج گانه اش استفاده کند.
طبیب:مطلب همین طور است.
امام:اگر این طور است،بنابراین کدام حس،کودک را هنگام گرسنگی به خواستن شیر راهنمائی می کند،و کدام حس،او را به هنگام سیر شدن،پس از گریه به خنده وا می دارد؟
کدام یک از حواس پرندگان گوشت خوار و پرندگان دانه خوار،آنها را راهنمائی میکند که در برابر جوجه های خود،گوشت و یا دانه بریزند،و آنگاه گوشتخواران به سوی گوشت و دانه خواران به سوی دانه حرکت کنند.
اگر حواس پنج گانه سبب شناخت آنها است،این دو نوع پرنده،هر دو دارای حواس پنج گانه اند،پس چرا یکی به طرف دانه می رود،و یکی به سوی گوشت،آن حس که به یکی می فهماند دانه با دستگاه هاضمهء او مناسب است، و به دیگری می فهماند،گوشت برای او خوب است کدام حس است؟
چرا جوجه های پرندگانی که در آب زندگی می کنند وقتی در آب انداخته می شوند شنا می کنند،ولی جوجه های پرندگان صحرا،در آب غرق می شوند؛در صورتی که هر دو دارای حواس پنج گانه اند؟
و چرا این حواس برای پرندگان نوع اول مفید است و آنها را در شنا یاری می دهد،ولی برای پرندگان نوع دوم مفید نیست؟...
چرا مورچه ای که اصلا آب ندیده،وقتی در آب انداخته می شود شنا می کند،ولی آدم پنجاه سالهء نیرومند و دانا در صورتی که شنا نداند غرق می شود؟
اگر تنها راه شناخت،حواس پنج گانه است،چرا او با آن عقل و حواس سالم و تجربهء کافی،آنچه را مورچه شناخته،نمی تواند درک کند؟
آیا مطالب گذشته کافی نیست که بفهمی آنچه کودک را به سوی شیر بسیج می کند، و پرندهء دانه خوار را به جمع آوری دانه، و گوشت خوار را به خوردن گوشت وا می دارد،روح است، که مرکز عقل می باشد؟
طبیب که کاملا در پاسخ گیر کرده بود،گفت:.........(ادامه دارد)
امام:میدانی که این هلیله با اندازه گیری معین،و نقاشی،و ترکیب خاصی صورت بندی شده،و اجزای مختلف و رنگ های گوناگون آن در داخل یکدیگر جا داده شده است،سفید در زرد، و نرم بر سخت.و هر یک از طبقات مختلف آن دارای خاصیتی جداگانه است.هلیله دارای پوستی است که آن را آب می دهد،و عروقی است که آب در آن جریان دارد؛و برگ پوشش آن است که آن را از سرما و گرما حفظ می کند و مانع می شود که باد،طراوت و شادابی هلیله را از بین ببرد.
طبیب:اگر برگ روی هلیله را فرا می گرفت بهتر نبود؟
امام:تدبیر خدا بهتر است،اگر چنان که می گوئی بود،نسیمی به آن نمی رسید تا شادابش کند،و نه سرمائی می دید تا آن را سخت نماید،و در این صورت متعفن می شد،و از طرفی چون نور خورشید نمی دید، کامل نمی شد و نمی رسید.ولی گاه خورشید،و گاه باد،و گاه سرما می بیند تا کامل گردد،و این امور را خداوند با قدرت لطیف و تدبیر حکیمانهء خود مقرر فرموده است.
طبیب:این مقدار توضیح برای شناختن نقشه و شکل هلیله کافی است.اکنون همانطور که وعده دادید،بفرمائید چه تدبیری در آن به کار رفته است؟
امام:این هلیله را پیش از کامل شدن در آن وقت که دانهء کوچکی بود و چیزی جز آب در میانش نبود و هسته،مغز،پوست،رنگ،مزه و سختی نداشت،دیده ای؟
طبیب:آری دیده ام.
امام:بگو بدانم اگر طراح حکیم و دانا و توانائی در سازماندهی آن دانهء بسیار کوچکی که جز آب در میان ندارد دخالت نمی کرد،امکان داشت که قسمت های مختلف هلیله با نظامی که توضیح داده شد تشکیل گردد؟اگر طراح هنرمندی در این دانه،طرح ریزی وجود هلیله را نمی نمود نهایت این بود که با بزرگ شدن آن،آبش زیاد می شد،ولی هرگز هلیله به وجود نمی آمد.
طبیب:به وجود طراح و صانع هلیله اعتراف می کنم،از بیان شما کاملا روشن است که نه تنها هلیله،بلکه تمام موجودات هستی،طراح و سازنده دارند،ولی این اعتراف به خدا نیست،زیرا از کجا معلوم که هلیله و سایر موجودات،خودشان طراح و سازندهء خود نباشند؟
امام:با توجه به نظام دقیق و حکیمانه ای که مشاهده کردی،تصدیق نمی کنی که سازندهء هلیله و سایر موجودات باید حکیم و دانا باشد؟
طبیب:نه
امام:این هلیله را هنگام پدید آمدن و پس از اینکه فاسد می شود و از بین می رود ملاحظه کرده ای؟
طبیب:آری،ولی من اعتراف کردم که هلیله پدیده است، نگفتم صانع نمی شود پدیده باشد تا نتواند خود را بیافریند.
امام:تو ابتدا گفتی که آفرینندهء حکیم ممکن نیست پدیده باشد،و بعد اعتراف کردی که (هلیله) پدیده است،نتیجهء این دو اعتراف این می شود که هلیله مصنوع است،و خداوند عز و جل صانع و سازندهء آن. اکنون اگر برگردی و باز بگوئی هلیله خودش را ساخته،به آنچه انکار کردی(پدیده بودن صانع)اعتراف می کنی.علاوه بر این تو با اعتراف به سازندهء حکیم و دانا اعتراف به خدا کرده ای ولی در نامگذاری اشتباه می کنی.
طبیب:چطور؟
امام:چون تو به وجود داشتن یک موجود حکیم و با دقت و تدبیر اعتراف می کنی،ولی وقتی از تو می پرسم که آن کیست،می گوئی هلیله.بنا بر این تو به وجود خدا اعتراف می کنی ولی در نامگذاری اشتباه می نمائی و نام خدا را هلیله می گذاری ، و اگر دقت کنی می فهمی که هلیله کمتر از آن است که بتواند خود را بیافریند،و ناتوان تر از آنکه بتواند مدبر خود باشد.
طبیب که خود را از پاسخ ناتوان دید گفت:آیا جز این،دلیل دیگری هم داری؟
امام:آری،بر اساس گفتهء تو باید هلیله بتواند طراح و سازندهء خود باشد و باید بداند که چگونه خود را بسازد،بنابراین چرا خود را کوچک و ناتوان و ناقص ساخت،و چرا از شکستن امتناع نمی کند و مانع از خوردن خود نمی شود؟چرا خود را پست،قابل خوردن،تلخ،بدشکل،بی طراوت و خشک ساخت؟
طبیب:چون بیش از این قدرت نداشت، و یا قدرت داشت ولی مایل بود خود را اینطور بسازد.
امام:بگو ببینم چه وقتی این هلیله خود را ساخته و به تدبیر وجود خود پرداخته؟آیا پیش از اینکه وجود پیدا کند،یا پس از وجود پیدا کردن؟ اگر بگوئی پس از وجود پیدا کردن،خود را آفریده،که این سخن از روشن ترین محال هاست،چگونه می شود هلیله موجود باشد و مصنوع،سپس باز دوباره خود را بسازد،بنا بر این نتیجهء کلام تو این می شود که یک هلیله،دو بار وجود پیدا کرده و ساخته شده است. و اگر بگوئی،پیش از وجود پیدا کردن،خود را آفریده و تدبیر نموده،بطلان این سخن و دروغ بودن آن نیازی به توضیح ندارد زیرا هلیله قبل از وجود،چیزی نبوده تا بتواند خود را به وجود آورد.
تو چطور به من ایراد می گیری که می گویم:چیزی که وجود داشته(خدا)چیز هائی را که وجود نداشته اند بوجود آورده،ولی به سخن خودت ایراد نمی گیری که می گوئی:چیزی که نیست(هلیله قبل از وجود)،چیزی را که وجود ندارد به وجود می آورد،فکر کن ببین عقیدهء کدامیک به حق نزدیک تر است؟
طبیب:عقیدهء شما.......(ادامه دارد)
طبیب:از چه راهی یقین به خدائی کنم که حواسم آن را درک نمی کند؟
امام:از راه همین هلیله که می خواهی با آن دارو بسازی.
طبیب:اگر چنین باشد مطلب بهتر ثابت می شود،زیرا این دلیل تجربی است و مورد پذیرش علم قرار گرفته است.
امام:من هم می خواهم از راه این هلیله،خدا را برای تو ثابت کنم چون نزدیک ترین چیز هاست به تو،و اگر چیزی نزدیکتر از آن بود،به آن استدلال می کردم،زیرا هر چیزی را که تصور کنی دارای ترکیب خاصی است که دلالت بر مصنوع بودن آن می کند...این هلیله را می بینی؟
طبیب:آری
امام:آیا آنچه را که در میان این هلیله پنهان است مشاهده می کنی؟
طبیب:تا نبینم،نه
امام:قبول داری که این هلیله دارای هسته ای است که تو آن را نمی بینی؟
طبیب:تا ندیده ام چه می دانم،شاید هیچ چیز در آن نباشد.
امام:قبول داری که در پس این پوست،مغز یا چیز دیگری وجود دارد که فعلا از تو پنهان است؟
طبیب:تا نبینم نمی دانم،شاید باشد و شاید نباشد...
امام:قبول داری این هلیله در زمینی می روید؟
طبیب:آن زمین و این یک هلیله را دیده ام...
امام:این هلیله ای را که می بینی،آیا دلالت بر وجود هلیله های دیگری که ندیده ای (و در سلسلهء پدید آورنده های این هلیله قرار گرفته اند )نمی کند؟
طبیب:چه می دانم،شاید در دنیا،غیر از این هلیله،هلیلهء دیگری نیست،اگر هلیلهء دیگری را هم دیدم به وجود آن اعتراف می کنم.
امام:بگو ببینم که آیا قبول داری که این هلیله از درختی بیرون آمده یا اینکه می گوئی بدون درخت،موجود شده؟
طبیب:نه،بلکه از درختی به وجود آمده.
امام:تو به وسیلهء یکی از حواس پنج گانه ات،آن درخت را که فعلا پیش تو حاضر نیست درک کرده ای؟ طبیب: نه
امام:بنا بر این به وجود درختی اعتراف کردی که با هیچ یک از حواس،آن را درک نکرده ای،در صورتی که می گفتی هر چه را حواس پنج گانه ام درک نکند،اعتراف به وجود آن نمی کنم.
طبیب:درست است که من آن درخت را ندیده ام،ولی من می گویم هلیله و درخت آن و نمام موجودات از قدیم قابل درک با حواس بوده اند ولی خدائی که شما ادعا می کنی هیچگاه قابل درک با حواس نیست.در این مورد پاسخی داری که سخنم را رد کنی؟
امام:آری،بگو ببینم،درخت این هلیله را پیش از روئیدن هلیله دیده ای؟
طبیب:آری
امام:در آنوقت آیا هلیله را در آن مشاهده می کردی؟
طبیب:نه.
امام:اینطور نیست که یکوقت به سراغ درخت رفتی که هلیله نداشت و پس از چندی دوباره آن را دیدی،هلیله در آن یافتی،دیدی چیزی در آن پدید آمده که قبلا وجود نداشت؟
طبیب:نمی توانم پدید آمدن هلیله را انکار کنم ولی می گویم هلیله قبل از روئیدن،اجزاء آن به طور پراکنده در داخل درخت وجود داشته است.
امام:بگو ببینم آیا هلیله ای را که این درخت از آن به وجود آمده است،قبل از کاشتن دیده ای؟
طبیب:آری.
امام:آیا احتمال می دهی که این درخت با تنه و ریشه و شاخه ها و پوست ها و تمام میوه هائی که از آن چیده می شود،و برگ هائی که می ریزد،در هلیله ای باشد که آن را به وجود آورده؟
طبیب:نه،عقل این احتمال را نمی دهد و دل نمی پذیرد.
امام:بنا بر این اموری که ذکر شد،در درخت پدید آمده؟
طبیب:آری،ولی از کجا ثابت می کنی که پدید آمدن هلیله در درخت،دارای سازنده است،این را می توانی ثابت کنی؟
امام:آری،ولی قول می دهی که با دیدن تدبیر،به مدبر آن،و با دیدن نقشه،به نقاش آن اعتراف کنی؟
طبیب:چاره ای جز این نیست............(ادامه دارد)
امام صادق(ع) می فرمایند:
طبیبی بود اهل یکی از شهر های هندوستان،که زیاد پیش من می آمد و همیشه در بارهء عقیدهء خود با من بحث می کرد.
یک روز در حالی که مشغول کوبیدن هلیله ای بود تا برای ساختن دارو آماده شود(هلیله میوهء درختی است که در هندوستان می روید و در طب به کار می رود...)،باز سخن های سابق را پیش کشید و گفت:
جهان همیشه بوده و خواهد بود،درختی می روید،و درختی از بین می رود،یک نفر متولد می شود و دیگری می میرد.
و چنین پنداشت که هیچ گونه دلیلی،ادعای مرا در مورد شناخت خدا تایید نمی کند،و این عقیده،سنتی است که از پیشینیان به ما به ارث رسیده و کوچکتر ها به تقلید از بزرگتر ها یاد گرفته اند،و تنها راه شناخت موجودات گوناگون،حواس پنج گانه است.
سپس گفت:با توجه به اینکه تنها راه شناخت،حس است،شما از چه راهی برای شناخت خدا استفاده می کنید؟
امام:از راه عقل و دلیل های عقلی.
طبیب:عقل بدون حواس پنج گانه هیچ چیز را نمی تواند درک کند،بنا بر این عقل شما بوسیلهء چشم،خدا را دیده،یا به وسیلهء حواس دیگر آن را درک کرده است؟
امام: پیش از آن که وارد بحث شویم،یک سوال از تو می کنم:
تو منکر خدا هستی و من معترف به وجود او،ناچار در واقع یکی از ما راست می گوید،و دیگری دروغ،فرض دیگری هم هست؟
طبیب:نه
امام:اگر در واقع عقیدهء تو درست باشد،من خطری در پیش دارم؟
طبیب:نه
امام:اگر در واقع عقیدهء من درست باشد،آیا اینطور نیست که من قطعا خطری در پیش ندارم،و با انکار خدا،هلاکت و بدبختی گریبانگیر تو شده؟
طبیب:چرا.
امام:بنا بر این کدام یک از ما دور اندیش تر و به نجات نزدیک تریم؟
طبیب:تو؛ولی عقیدهء تو به وجود خدا بر اساس ادعا و تردید است،ولی عقیدهء من به نبودن خدا بر اساس علم و یقین استوار است،زیرا هر چیزی که با حواس پنج گانه قابل درک نباشد وجود ندارد و خدا با هیچ یک از حواس قابل درک نیست.
امام:چون تو با حواس پنج گانه نمی توانی خدا را درک کنی،وجود او را انکار می کنی ولی من،چون با حواس پنج گانه نمی توانم خدا را درک کنم،به وجود او اعتراف می نمایم.
طبیب:چطور؟
امام:برای اینکه چیزی که با حواس پنج گانه قابل درک باشد(مانند اجسام و رنگ ها و صداها)تغییر پذیر و از بین رفتنی است،و امکان ندارد که آفریدگار هم مانند آفریده قابل دگرگونی و زوال باشد.
طبیب:این حرفی است،ولی دلیل وجود خدا نمی شود:چون من معتقدم که تنها راه شناخت،حس است و بدون حس امکان ندارد عقل،چیزی را درک کند.
امام:عین ایرادی که به من داری،به خودت وارد است،چون می گوئی هر چیزی را که حس درک نکند وجود ندارد.
طبیب:چطور؟نفهمیدم.
امام:به من ایراد گرفتی که ادعای من به وجود خدا بدون دلیل است:این ایراد،به تو هم وارد است زیرا دلیلی بر نبودن خدا نداری؛بر فرض عقیدهء تو درست باشد(که هر چیزی که حس آن را درک نکند وجود ندارد)مگر تو سراسر جهان را جست و جو کرده ای و خدا را نیافته ای که می گوئی چون او را احساس نمی کنم وجود ندارد؟
طبیب:نه،من چنین جست و جوئی نکرده ام.
امام:بنا بر این چه می دانی؟شاید این چیزی را که عقل تو،آن را انکار می کند،در بعضی از آن مواردی که حواس تو درک نکرده،و تو احاطهء علمی نسبت به آنجاها نداری وجود داشته باشد؟
طبیب:نمی دانم،شاید در آنجا ها مدبری وجود داشته باشد و شاید هم وجود نداشته باشد؟
امام:بنابراین حرف اول خودت را پس گرفتی،تو می گفتی من یقین دارم خدائی وجود ندارد،و اکنون می گوئی شاید باشد و شاید نباشد پس از مرز انکار خدا بیرون آمدی،و به مرز شک رسیدی،اکنون امید وارم که از مرز شک هم بگذری و خداشناس گردی.
طبیب:از چه راهی یقین به خدائی کنم که حواسم آن را درک نمی کند؟.....(ادامه دارد...)
اول دفتر به نام ایزد دانا:
به ياري خداوند،اين وبلاگ را براي اثبات حقانيت و مظلوميت اهل بيت نبوت(عليهم آلاف التحيه والثناء)
ايجاد نموده و قصد داريم با بيان گوشه اي از علومي كه از اهل بيت پيامبر(ص)به دست ما رسيده
است،قدر و منزلت و شان والاي خاندان رسول اعظم (ص) را در حد و توان خودمان معرفي كنيم: آب دريا
را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد. بسياري از مشكلات عالم اسلام،به دليل شناخته
نشدن اهل بيت و مهجور ماندن علوم و فضائلي است كه در هيچ يك از اصحاب صديق پيامبر(ص)هم نمي
توان از آن علوم و فضائل سراغ گرفت. هميشه كساني بوده اند كه با ادعاي فضل و برتري،به زعم خود
خواسته اند تا نور خدا را با دهان شان خاموش كنند و بدين منظور،خواسته اند تا خاندان پيامبر را به
محاق نسيان و فراموشي بسپارند... اميد كه توفيق الهي و توجهات معصومين(عليهم السلام)شامل
حال بندگاني چون حقير گردد...ان شاء الله.